شهدای مدافع حرم
خانه / خاطرات / لحظه هاي غم انگيز

لحظه هاي غم انگيز

«بعد از عمليات بدر بود. نیروها عقب نشینی کرده بودند. حاج احمد کاظمی خیلی ناراحت بود، گفت: «این همه زحمت کشیدیم، ان همه شهد دادیم، به این راحتی بخواهم مواضع را از دست بدهیم؟» می گفت: «من نمی روم و همین جا می مانم تا شهید شوم. شما بروید عقب. بروید!»

در موقعيّت بدي قرار گرفته بوديم. اوضاع غم انگيز و دردناکی بود. من و مجید  و چند نفر از بچّه ها مانده بودم و بقيه به دستور حاج احمد عقب نشینی کرده بودند. در فکر چاره ای بود یم که به شکلي حاج احمد را از منطقه بیرون ببریم. مجید گفت: «قدّ تو بلندتر است، وقتي حاج احمد آمد او را از پشت سر بگیر، من هم کمک می کنم و او را سوار قایق می کنیم و می بریم.»

ساعت دوازده بود كه حاج احمد برگشت و گفت: «مگر به شما نگفتم برود عقب، چرا نرفته اید؟!» مجید گفت: «راست می گوید، چرا نرفته اید؟! هر کار حاج احمد میگوید، باید انجام دهيد. برود عقب.»

در همن حال من او را از پشت سر گرفتم و مجید هم کمک کرد، هر چه تقلا کرد، نمیتوانست کاری انجام دهد. او را سوار قایق نمودیم و از منطقه دور کردیم. حاج احمد در قایق فقط گریه می کرد.

مصاحبه با محسن رضايي، همرزم شهيد مجید کبیرزاده

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشوذفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*

x

حتما ببینید

«پِیک‌شدن» فرماندۀ گردان

اواخر تابستان63 همزمان با ادامۀ آموزش‌های گردان‌یاسر، احمد کاظمی طی یکی از سرکشی‌های منظم خود ...