شهدای مدافع حرم
خانه / اجتماعی / فرار «رضا قلی طاهری» از اسارت

فرار «رضا قلی طاهری» از اسارت

سحر دومین روز عملیات بدرحاج‌احمد کاظمی و سیف‌الله رهنما سوار بر موتور تریل250 آمدند پیشِ ما. قرار شد مقداری نان، خوراکی و مهمات در تویوتا بار بزنیم و دنبال فرماندۀ لشکر بریم تا «باغ‌همایون»؛ جایی که نیروها تا آن‌جا پیشروی کرده بودند. نشستم پشت فرمان و رضایی هم که به «حسین پا‌برهنه» معروف بود، نشست کنار دستم. بیشتر اوقات در منطقه کفشی به پا نداشت و در ماشین هم بلافاصله کفش‌ها را درآورد. 3امدادگر هم برای بازگرداندن مجروحان و شهدا، با برانکارد نشستند عقب ماشین.

پشتِ سرِ حاج‌احمد تا جایی چراغ‌خاموش رفتیم ولی در آن دشت مسطح، فرمانده را گُم کردیم. جادۀ اصلی تعدادی فرعی داشت که هر کدام به سمتِ خاصی می‌رفت. افتادیم در یکی از همین فرعی‌ها به امید این‌که تمام منطقه دستِ ماست و بالاخره به نیروها می‌رسیم.

مقداری که جلو رفتیم، صدایِ «تِق‌تِق» کلاش شنیدیم. رضایی گفت: «توی این جاده، عراقی هست!» لحظه‌ای ایستادم ولی با مقایسۀ مسافتی که امروز نسبت به دیروز آمده بودیم، گفتم: «نَه بابا! عراقی کجا بود؟ بچه‌ها تا خیلی جلوتر را هم گرفته‌اند!» دوباره که راه افتادیم، صدای شلیک هم راه افتاد. در واقع عراقی‌ها صدای حرکت خودرو را می‌شنیدند ولی ما را نمی‌دیدند. از داخل کانال‌ها و مقر به صورت کور شلیک می‌کردند. دوباره توقف و دوباره حرکت. خیلی نرفته بودم که ناگهان شیشۀ جلو را بستند به رگبار. رضایی بلافاصله داد کشید: «حالا خوردی! بخور!»

امدادگرها برانکاردها را رها و در تاریکی دشت فرار کردند. عراقی‌ها در حال خارج شدن از کانال بودند که ماشین را خاموش و سوئیچ را در آوردم. زیگزاگ و خیلی سریع شروع به دویدن در دشت کردم. هیکل لاغر و آمادگی جسمانی‌ام این اجازه را می‌داد که سرعت بالایی در فرار داشته باشم. (رضا‌قلی طاهری سال65 طی عملیات کربلای4، از ناحیۀ پای راست مجروح شد و چابکی سابق خود را از دست داد.) حسین رضایی که هیکل درشت‌تری نسبت به من داشت، دیرتر خارج شد و اسیرش کردند. به سمتِ من هم زیاد شلیک کردند که نخورد. با موجِ آر‌پی‌جی که زدند، با شکم خوردم به زمین. با اسیر کردن رضایی و دور شدن من، امید عراقی‌ها ناامید و شلیک‌ها قطع شد.

در برگشت اثری از 3امدادگر ندیدم و اول رفتم اورژانس پیش دکتر محمد‌علی ابوترابی. لباس‌های بادگیری که پوشیده بودم، خونی شده بود. در رگباری که به شیشه زدند، گلوله‌ای قوسِ بینی‌ام را خراشانده بود که اثرش هنوز هم هست. برخی بعدها به اشتباه گفتند که لالۀ گوش طاهری را موقع فرار زده‌اند. هوا در حال روشن شدن بود که مقداری مهمات و مواد غذایی زدیم عقب تویوتا. نماز را همان‌جا خواندیم و راه افتادیم. دراز کشیدم عقب تویوتا و به راننده گفتم بدون کوچکترین توقفی، با سرعت روی جاده‌ حرکت کند. یک طرف بچه‌های خودمون و طرف دیگر عراقی‌ها بودند و آتش دو‌طرف از روی جاده رد می‌شد. به همان حالت درازکش، هربار گونی مهمات یا نان برای بچه‌ها پَرت می‌کردم. انتهای جاده به محدودۀ باغ‌همایون می‌رسید و آن‌جا از تیر‌رس دشمن خارج شدیم. از جادۀ دیگری که امن‌تر بود، برگشتیم عقب.

حوالی هشت‌صبح برگشتم پیشِ ماشینَم. تویوتا را عراقی‌ها سوراخ‌سوراخ و نیروهای خودی لُخت کرده بودند. اورکُت اصل آمریکایی، اسلحه، لباس و مقداری پول پشت صندلی داشتم که همه را برده بودند. کلید هنوز همراهم بود؛ یادم نیست روشنش کردیم یا به صورت بُکسِلی انتقالش دادیم عقب.

 

آن‌چه بر اسیرِ تدارکات گذشت

عراقی‌ها‌ی‌ حاضر در مقر، بی‌خبر از پیشروی ایرانی‌ها تا کیلومتر‌ها بعد از این نقطه، حسین رضایی را به بادِ کتک می‌گیرند تا هر چه زودتر اطلاعاتی گیر بیاورند. رضایی که سال‌ها در کویت کار کرده بود، صحبت‌های عراقی‌ها را خوب می‌فهمید. مهم‌ترین سوالات، تعداد و محل نیروهای ایرانی در کنار نحوۀ انتقال تویوتا به ساحل غربی هور بود. رضایی چیزهایی کُلی یا به قولی «چِرتُ و پِرت» جواب می‌داد تا از شکنجه نجات پیدا کند.

از حرف‌کشیدن رضایی که نامید می‌شوند، او را همراه دو محافظ مسلح، عقب کامیون ایفا به مقصد عقبه سوار می‌کنند. همان پیراهن عراقی هنوز به تنِ رضایی بود و دست‌های از پشت بسته‌اش، به اتاق کامیون هم بسته می‌شود. خودروی حامل اسیر، مقداری که از مقر فاصله می‌گیرد، خود را در محاصرۀ ایرانی‌ها می‌بیند. راننده و محافظین فرار کرده و ایرانی‌ها که داخل ایفا را نمی‌دیدند، آن را با آر‌پی‌جی هدف می‌گیرند. 2موشک آر‌پی‌جی، چادر عقب کامیون را شکافته و از آن رد می‌شود. با نزدیک شدن نیروها به ایفا، رضایی دیده می‌شود ولی کسی او را به عنوان یک ایرانی قبول نمی‌کند. دقایقی طول می‌کشد تا با تایید یکی از بچه‌ها، او «ایرانی» شود. این رزمندۀ نجف‌آبادی تا چند روز درگیر درد‌ و رنج چند ساعت اسارت بود.

 

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشوذفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*

x

حتما ببینید

«پِیک‌شدن» فرماندۀ گردان

اواخر تابستان63 همزمان با ادامۀ آموزش‌های گردان‌یاسر، احمد کاظمی طی یکی از سرکشی‌های منظم خود ...