شهدای مدافع حرم
خانه / اخبار / تلاش برای فرار از اسارت

تلاش برای فرار از اسارت

سه چهار نیروی باقی مانده از گردان طفلان‌مسلم، با اتمام مهمات آمادۀ اسارت می‌شوند؛ ضمن خداحافظی، آخرین وضعیت جنوب مجنون را به احمد کاظمی گزارش کرده و بی‌سیم ها را نابود می‌کنند. به امید «فَرَجی» به طرف خط پدافندی لشکر17‌علی‌ابن‌ابی‌طالب در جنوب شرقی جزیره راه می‌افتند ولی با دیدن مقر عراقی‌ها و انبوهی از تانک‌ها، امیدشان نامید می‌شود.

غلامحسین عمو‌شاهی می‌گوید: «با بی‌سیم باقیمانده از مدافعان جزیره، خبر ورود و استقرار زرهی عراق را به احمد کاظمی دادم. از کانال صوئیب تا خاکریز کم ارتفاعی که به خط پدافندی وسط جزیره متصل می‌شد، حدود 300 متر خشکی وجود داشت. به دو نفری که با هم بودیم گفتم اگه بتونیم خودمون را به خاکریز برسانیم، احتمال نجات داریم. من امتحان می‌کنم، اگه موفق شدم شما هم بیایید ولی درغیر این‌صورت، جایی مخفی شوید تا شب فرار کنید. حتی گرای لازم را روی قطب‌نماها ثبت کردیم تا در تاریکی شب به مشکل برنخوریم. بعد از دویدن مسافت نزدیک به 250متر با سرعتی که هیچ‌گاه در زندگی‌ام تکرار نشد، ناگهان خود را در میان زمین و هوا احساس کردم. حوالی یک عصر که هوش آمدم، خونریزی شدید و خستگی رَمَقی برای بلند شدن و یا سینه‌خیز رفتن نگذاشته بود؛ نیروهای حاضر در پدافند وسط جزیره من را دیده بودند ولی تسلط دید و تیر عراقی‌ها دستِشان را بسته بود. به تدریج خود را با غلتیدن پیش دو نیروی دیگر رساندم.»

تیر کتفِ عمو‌شاهی را هدف قرار داده بود ولی خون جمع شده در «لباس بادگیری»، این تصور را ایجاد می‌کند که زخم در ناحیه شکم یا پهلوست. دو نیروی همراه فرمانده، با چفیه شکم و پهلوی او را خیلی محکم می‌بندند. با سرنیزه چاله کوچکی را برایش تدارک دیده، یکی 50‌متر دورتر در گودال آب حاصل از سنگر تانک مخفی شده و سومین نفر هم چیزی به جز یک «بوته» برای استتار پیدا نمی‌کند. نیروهای عراقی هم سرمست از فتحِ ورودی جزیره، در گوشه و کنار منطقه تردد کرده، سنگر‌ها را پاکسازی نموده و صدای شعر و آواز خود را به گوش آخرین بازماندگان گردان می‌رسانند.

عموشاهی که خود را اولین اسیر عملیات خیبر می‌داند، آخرین لحظات را این گونه توصیف می‌کند: «تعدادی از عراقی‌ها که محدوده استقرار لشکر‌17 را پاکسازی می‌کردند، با زاویه 30‌درجه و بدون این‌که ما را دیده و یا مد نظر قرار داده باشند، به سمت مرکز مجنون حرکت کردند. وقتی اتفاقی بالای سَرَم رسیدند، بحث زنده و مرده بودن این ایرانی که ’دَمَر‘ روی زمین افتاده بود، بالا گرفت. یکی گلنگدن کشید و تیرش از کنار گوشم رد شد. شاید تکانِ ناخودآگاه من، زنده بودن را لو داد.»

(تصویر تزیینی است)

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشوذفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*

x

حتما ببینید

«پِیک‌شدن» فرماندۀ گردان

اواخر تابستان63 همزمان با ادامۀ آموزش‌های گردان‌یاسر، احمد کاظمی طی یکی از سرکشی‌های منظم خود ...